تبليغاتX
!!!!تیزهوشان!!!!
فرزانگانیها!
بچه های فرزانگان هرجا که میرن قابل شناساین

مثلاًروزی که داشتیم از تهران -با اتوبوسی که تنها دختراش ما ۸-۱۰ نفر بودیم- بر میگشتیم بچه ها همه خسته از ۳-۴ روزی که تا ۱۰ شب نمایشگاه بودند . خلاصه یه ربع ۲۰ دقه ای بیشتر نگذشته بود که کم کم خوابمون گرفته بود اول همه تکیه دادن رو صندلی اتوبوس چرت زدند چند دقه دیگه گذشت دیدند که اینجوری نمیشه سرشون اومد رو شونه دوستشون بعد رو  پای دوستشون دیدن که اینجوری راخت نیستن و رودر بایستی رو گذاشتن کنارو در عرض نیم ساعت دیدیم که بچه های ما لنگاشونو از صندلی آویزون کردن و راخت لم دادن!!

یا اگه رفتین رستوران دیدین که یه دسته دختر بی شرم و حیا!

اومدن و آلودگی صوتیشون به اندازه ایه که دیگه می خوای پاشی بری اول کتکشون بزنی بعد بیرونشون کنی یا از ته دلت فحششون میدی شک نکن که اونا مال فرزانگانن!

یا یه دخترو با لباسای مدرسه خاکی و موهای آشفته و به طور بعض مدل های عجیب غریب که اصلاً جنبه فشن نداره تو خیابون دیدی مطمئن باش که اون یه فرزانگانیه که بعد از یه روز خوب تو مدرسه داری میاد خونه!

یا ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:33 توسط ملیکا |
نخبگان کرج!!!!!؟
همایش تموم شد !

و من اینقدر خسته بودم که ۲ روز داشتم استراحت میکردم. خب سخت بود صبحها ورک شاپ بعد ار ظهرها تا ساعت ۱۰ شب سرپا در حال فک زدن با آدما که بعضیهاشون فقط الکی می خواستن بهت گیر بدن درست یا غلطش دیگه براشون مهم نبود.

ولی فکر میکنم به غیر از روز آخر جز بهترین روزای زندگیم بود آشنا شدن با این همه آدم خفن و بین اونا بودن بهترین تجربه من بود .تو این چند روز خیلی یاد معلم پژوهشمون (آقای رجائی) کردیم ، دستش درد نکنه اکثر این پروژه ها اگه اون نبود شروع نمیشد.

تازه برای تکمیل پروژمون توسط آقای رستگار و دوستش کلی تشویق شدیم!!

ولی روز آخر یه جورایی همه خوشی ها رو از دماغمون در آورد:

وقتی صبح داشتیم از شورای مصلحت نظام برمی گشتیم علاوه بر سردرد شدید گم شدن ساعت محبوبم هم به غمهام اضافه شد!

کلی غصه خوردم ولی خدا رو شکر پیدا شد!

دوم اینکه با این انتخاب نخبگانشون آبروی کرج و بردن،جوری که وقتی داشتیم بر میگشتیم از سالن بچه ها میگفتن لهجه بگیرین نفهمن ما کرجییم!

نمیدونم از کی تا حالا حوضه علمیه ییها هم شدن نخبه علمی!!؟

یا همین جمالی رئیس آموزش پرورش ناحیه خودمون که هر وقت میاد حرف میزنه همه خوابشون میبره!

دیگه فکر نمیکنم اگه تو کرج همایش باشه بچه های شهرستان بیان چون از همایش که کسیو انتخاب نکردن (یه جورایی ۴ روز بنده خداهارو مچل کرده بودند!)

البته انتخاب چهره های ماندگارشون فکر کنم خوب بود.

تازه اینجا که مرحله خوبش بود وقتی اومدم بیرون دیدم که کولم نیست!

دزدیده بودنش!

من نمیدونم کدوم خری بجای اینکه لب تاپ و ببره کیف منو برده!

امروز فهمیدم که عینک ۳۰۰ هزار تومنیم توش بود!!!

تازه وقتی اومدم بیرون چون داشتم دنبال کیف میگشتم نتونستم عکس دسته جمعی بگیرم!آخه مگه چند بار از این فرصتها پیش میاد!؟

خلاصه آخرش حالم بد جوری رفت تو قوطی!!!!!

قابل توجه بچه های خودمون مثل اینکه میخوان وژیتارو بردارن و فقط به من بمونه!

آخه یکی نیست بگه تازه وقتی که اسم وژیتار تو خبرگزاری ایرنا میاد یا آدمای مهم علمی میان و خوششون میاد باعث کلی پیشرفت مدرسه و بچه ها میشن (برای مثال همین دعوت ما به همایش مخترعین کرج توسط آقای راستگار)و به من و هیچکی نمیشناسه میخواین از این کارا بکنین؟!

البته من شنبه قرار گذاشتم باهاشون که نظرشون رو عوض کنم دعا کنین موفق شم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:56 توسط ملیکا |
نخودیها!
یهو ساعت ۱۲:۳۰ ظهر زنگ زدن خونه که همایش مخترعینه بدویین بیاین!

ما هم که تا حالا از این جور جاها نرفتیم چه برسه که بیایم مطلب ارایه بدیم...!

خلاصه با هر دنگ و فنگی که بود ساعت ۲ رسیدیم اونجا ولی بازدید کننده هاش داورهای همایش و ۴ نفر از همونایی که مثل ما اونجا الاف بودن ولی روحیشون بالا بود با بچه های گیر شهید سلطانی بودند (البته ما هر جا باشیم اونام پیداشون میشه!!)

ولی با این وجودم باز کم میاوردیم چون بچه مدرسه ایاش فقط ما بودیم دیگه در واقع همون نخودیها همه از شزکتای معتبرو دانشگاها و یه سری آدم خوف که تو جهان رتبه آوردن بودند بودن!

البته همایش ۲ روز دیگه هم ادامه داره تا ۱۰ شب سالن شهید فلاح نژاد.

عکساشم به زودی در این مکان نصب خواهد شد!!

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:34 توسط ملیکا |
تغییر رشته!
من بالاخره رفتم و دوستان در فراغ من به سوگ نشستند!

آره دیگه بعد از کلی شک و تردید و مشاوره به حرف کسی گوش نکردم و کار خودمو کردم !

زیست شناسی من اومدم!!

آره کارنامه هم گرفتیم ! ولش  کن اصلا حرفشم نزن که دلم خوووووونه!!

فقط تا همین حد بگم که میگرنم دوباره اود کرد!

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:40 توسط ملیکا |
امتحان!!!!!!
وبالاخره امتحانا شروع شد و یه دنیا بدبختی!

و کاش دیگر امتحانی از سازمان نیاد...

منظورم همون ریاضیه!!! همون که همه خوب دادیم!

من از بچگیم شانس ریاضی نداشتم . شما چه طوز؟

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:35 توسط ملیکا |
و آخرین روز مدرسه....!!
میدونی وقتی خوشحال باشی یعنی چی؟؟!

یعنی اینکه بری کف پاساژ مهستان بشینی عکس دسته جمعی بگیری!

یا ساعت ۱۰:۳۰ صبح بری پیتزا فروشی انتظارم داشته باشی که پیتزا داشته باشه!!!!(البته ذکر این نکته که اول بگن برو بیرون ولی تو همچنان... لازمه!)

یا با ۳۰ تا آدم ۱۶-۱۷ ساله بری تاب بازیو سرسره بازی!اصلانم حیا نکنی!!

البته تلفاتم دادیم یکی از بچه ها کارش به ارتوبد کشید! تازه هرچه قدر عمو باستیلیم صدا کردیم نیومد!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:36 توسط ملیکا |
وژیتار 87
و دومین همایش پروژه هاس پژوهشی دانش آموزان دبیرستان فرزانگان کرج!

و ثمره این همه جون کندن!

البته بماند که خیلی از بچه ها نامردی کردنو دم آخری پوستراشونو نیاوردند!

و نزدیک بود که آبروی مارو جلوی آقای رستگار (رئیس سازمان اختراعات) ببرن ولی یه جوری جمش کردیم!

این عکس قشنگم اثر هنری نیلوفر جونه .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:3 توسط ملیکا |
روز سمپاد تو مدرسه!
 

امروز که دارم اولین پستو میذارم روز سمپاد بود و جشنواره بازی ها تو مدرسه!

اولش میخواستم از بقیه روزهای مدرسه و از اون ناظم قشمگمونو! اینا بنویسم ولی گفتم بذار یه روز خوش باشیم...

امروز واقعا عالی بود! دسته همه بچه ها و دلفین(آقای هاشمی)درد نکنه.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:42 توسط ملیکا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا